چرا بنگاهها تصمیم میگیرند ناکارآمد باشند؟
تراژدی تولید در بازارهای بسته
لایبنستاین تحلیل خود را با تفکیک کارآیی تخصیصی از کارآیی فنی آغاز میکند. برآورد آرنولد هاربرگر نشان میدهد زیانهای رفاهی ناشی از انحصار در قیمتگذاری تنها حدود یکسیزدهم یک درصد است و مطالعات مشابه نیز ارقامی در همین حدود را تایید میکنند. حتی انحرافات ناشی از تعرفهها به ندرت از یک درصد فراتر میرود و با فرض کششهای منطقی در تقاضا انحرافات انحصاری به تنهایی قادر به ایجاد زیانهای کلان رفاهی نیستند. هزینه واقعی انحصار نه در کاهش تعمدی تولید برای افزایش قیمت بلکه در ایجاد حاشیه امن برای مدیریت ضعیف و رخوت سازمانی است.
این گزاره به معنای رد علم اقتصاد نئوکلاسیک نیست بلکه بازتابدهنده جهانی پر اصطکاک است که در آن اطلاعات هزینهبر و غیرقابل تفکیک است. شواهد تجربی نشان میدهد رقابت بیش از آنکه کارآیی تخصیصی را بهبود بخشد به ارتقای کارآیی فنی و فرآیند تولید میانجامد. تبیین نظری این پدیده بر دو عامل «پیامدهای خارجی نوآوری» و «مطلوبیت غیرخطی درآمد» استوار است. نخست آنکه کپیبرداری همواره کمهزینهتر از نوآوری است. سرمایهگذار مسیرهای جدید تنها بخشی از منافع را کسب میکند و همین امر سطح نوآوری را پایینتر از حد بهینه نگه میدارد. ورود رقبای جدید و کاهش حاشیه سود تولیدکنندگان را بر سر دوراهی پذیرش فناوری نو یا خروج از بازار قرار میدهد.
این مکانیسم یادآور مدل رفتار تودهوار بانرجی است که در آن فشار بیرونی برای اصلاح سیگنالهای اشتباه و توقف دنبالهروی کورکورانه ضروری است. عامل دوم ماهیت غیرخطی مطلوبیت پول است. در شرایط ثبات مالی انگیزه پذیرش ریسک برای کسب سود بیشتر کاهش مییابد و مدیران حتی به قیمت افت کارآیی جانب احتیاط را نگه میدارند. تنها خطر ورشکستگی است که ریسک تغییر تکنیکهای تولید را توجیهپذیر میکند. این تحلیل همراستا با دیدگاه هارت در مقاله «مکانیسم بازار به مثابه طرح انگیزشی» است که رقابت را اهرمی برای تحرک مدیرانی میداند که به حداقلها قانع هستند.
اگرچه لایبنستاین شواهد محدودی در دست داشت اما اقتصاد مدرن تصویر دقیقتری ارائه میدهد. جامعترین بررسی در پژوهش سال ۲۰۱۱ چاد سایورسون یافت میشود که نشان میدهد تغییرات جزئی در مدیریت به جهشهای عظیم در تولید ختم میشود. بلوم و همکارانش در یک آزمایش کنترلشده روی کارخانههای نساجی هند نشان دادند که صرفا با ارائه مشاورههای مدیریتی ابتدایی مانند «ثبت دقیق موجودی انبار» بهرهوری در سال نخست هفده درصد افزایش یافت که معادل ۳۰۰هزار دلار سود خالص بیشتر بود.
پایداری این شکاف بهرهوری پس از گذشت نه سال نیز مشاهده شد. یافتههای مشابهی توسط جورچلی درباره صنایع ایتالیای پس از جنگ و بلوم و ونرینن در مقایسه صنایع آمریکا و اروپا بهدست آمده است. دادهها حاکی از آن است که بخش بزرگی از برتری بهرهوری آمریکا نسبت به اروپا حاصل استفاده هوشمندانهتر مدیران از فناوری اطلاعات و ساختار رقابتی بازار است. در اروپا فشار کمتر رقابت و رواج مدیریت موروثی خروجی بنگاهها را کاهش میدهد حال آنکه بازارهای باز آمریکا اجازه بقا به شرکتهای ناکارآمد را نمیدهند. همچنین عملکرد بهتر شرکتهای چندملیتی آمریکایی در خاک اروپا گواهی بر امکان انتقال دانش و نقش تعیینکننده شیوههای مدیریتی است.
واکنش بنگاهها به توفان رقابت اغلب شگفتانگیز است. بررسیهای بریجمن نشان میدهد در بازارهای انحصاری اتحادیههای کارگری برای کسب امتیاز بر ایجاد «مشاغل کاذب» اصرار میورزند. منطق اقتصادی این رفتار هوشمندانه است زیرا افزایش دستمزد هزینه نهایی و در نتیجه تولید را کاهش میدهد اما تحمیل مشاغل اضافی به عنوان هزینه ثابت تنها بر سود شرکت اثر میگذارد و سطح تولید را تغییر نمیدهد. نمونه بارز این وضعیت را اشمیتز در معادن سنگآهن منطقه گریتلیکس مستند کرده است. معادنی که یک قرن بدون رقیب فعالیت میکردند با ورود تولیدکنندگان برزیلی دچار بحران شدند و پس از تعطیلی بخشی از معادن تولید بلافاصله به نود و دو درصد سطح پیش از بحران بازگشت درحالیکه بهرهوری نیروی کار شصت و هشت درصد و بهرهوری کل عوامل چهل و دو درصد رشد کرده بود. این جهش خیرهکننده نشان میدهد توانایی برای تولید بهتر همواره وجود داشته اما ارادهای برای اجرای آن نبوده است.
در پاسخ به نقد جورج استیگلر که معتقد بود شاید ناظران بیرونی هزینههای پنهان تغییر را نمیبینند مقایسه صنعت نساجی و فولاد هند راهگشاست. کارگران هندی در صنعت فولاد تاتا که در رقابت مستقیم با بریتانیا بودند عملکردی همتراز با استانداردهای جهانی داشتند اما همان نیروی کار در صنعت نساجی که پشت دیوارهای تعرفه و حمایت دولتی بود دچار رخوت شد. این تضاد آشکار میسازد که مشکل در ذات نیروی کار نیست بلکه در محیطی است که انگیزهها را شکل میدهد. کلید حل معما در ماهیت خاص «اطلاعات» است. اطلاعات کالایی تقسیمپذیر یا قابل تملک انحصاری نیست و مدیران به دلیل فقدان هماهنگی یا باور به سودآوری هرگز به سراغ آن نمیروند. مدیران کارخانههای نساجی هند فاقد تخیل لازم برای نوآوری بودند و چون خطر ورشکستگی تهدیدشان نمیکرد نیازی به اقدامات جسورانه احساس نمیکردند.
تخیل؛ کمیابترین نهاده تولید
تخیل یکی از جدیترین محدودیتهای بهرهوری اقتصادی است زیرا انسان قادر به انتخاب گزینهای که از وجود آن بیخبر است نخواهد بود. دادههای آماری همبستگی معناداری میان شغل افراد و حرفه والدینشان نشان میدهد و این پدیده حتی در مشاغلی که رانت خانوادگی در آنها بیتاثیر است نیز دیده میشود. در انگلستان قویترین متغیر برای پیشبینی پیوستن یک فرد به ارتش حضور یکی از اعضای خانواده در تشکیلات نظامی است. بسیاری از مسیرهای شغلی و فرصتهای سرمایهگذاری نادیده گرفته میشوند صرفا به این دلیل که در دایره تخیل افراد جایی ندارند. این نارسایی اطلاعاتی و فقدان تخیل در اقشار کمدرآمد نمود بیشتری دارد. پژوهشهای چتی و همکارانش نشان میدهد شوکهای ظاهرا منفی مانند اجبار به جابهجایی محل سکونت گاهی منجر به افزایش درآمد آینده کودکان میشود؛ زیرا آنها را از محیط بسته خود خارج میکند و در معرض الگوهای رفتاری متفاوتی قرار میدهد.
موفقیت آینده فرد تنها تابع توانایی والدین نیست بلکه به شدت متاثر از رفتارهای اقتصادی سایر والدین در آن زیستبوم است. ما در دام مفهومی گرفتار شدهایم که در ریاضیات به آن بیشینه محلی (Local Maxima) میگویند؛ یعنی وضعیت فعلی خود را مطلوب میپنداریم چون قلههای بلندتر در میدان دید ما قرار ندارند. این واقعیت همزمان سرچشمه بیم و امید است. امید از آن رو که برای بهبود چشمگیر رفاه و بهرهوری لزوما نیازی به اکتشافات علمی پیچیده نیست و ظرفیتهای عظیم استفاده نشدهای در دسترس است و بیم از آن جهت که این پتانسیلها صرفا به دلیل دیده نشدن ممکن است هرگز فعلیت نیابند. برای عبور از این رکود بیش از سرمایه فیزیکی به جسارت برای تغییر وضعیت و تخیلی برای دیدن راههای نرفته نیاز است.