ادب، آخرین سنگر انسانیت
صحنهای که ترامپهای جهان، تنها نمایشگران پرسر و صدای آن هستند. آنها اشتباه میکنند؛ آنها رینگ کشتی کج را با میدان حکمرانی اشتباه گرفتهاند. پیروزی واقعی، در اقناع است، در ساختن، در هدایت دلها، نه در له کردن و تحقیر چهرههای مخالف. در این هیاهوی ویرانگر، صدای آرام بزرگانِ تاریخ مدرن—گاندی با فلسفهٔ صلحطلبی رادیکالش، ماندلا با گذشت اسطورهایاش، مارتین لوتر کینگ با رویای برابریاش—گاهی آنقدر ضعیف به گوش میرسد که گویی از اعماق تاریخ برمیخیزد. آنها به ما یادآوری میکردند که ادب، زینتبخش قدرت نیست؛ خود، صورت اصیل و انسانیِ قدرت است. قدرتی که از ژرفای خرد و انسانیت میجوشد، نه از ترس و خشم.
و ما، در این گوشه از جهان، تنها تماشاگر این نمایش جهانی نیستیم. ما هم، در میدان خودمان، با همین ویروس دست به گریبانیم. با این تفاوت که ما میراثداران فرهنگی هستیم که ادب را نه تکلف، بلکه سنگ بنای «حُسن معاشرت» و جوهر «تدبیر» میدانست. فرهنگ ما، «ادب» را همرده با «خرد» میگذاشت. اما انگار این ویروس جهانی، به مرزهای ما نیز نفوذ کرده و گاه آن میراث غنی را تحتالشعاع قرار داده است.
نگریستن به تاریخ معاصر، اما، همچنان نویدبخش و درسآموز است. ما نمونههای درخشانی از «سیاستمدار ادیب» را به یاد داریم؛ کسانی که ادب را نه پوششی تصنعی، که بخشی از هویت خود میدانستند. مرحوم امام در اوج طوفان انقلاب و در دل سالهای سخت جنگ، با بیانی صریح و رهبرانه، هرگز از دلسوزی پدرانهای که خطاب به «مردم» داشت، فاصله نگرفت. بیان او از جنس تکلیف و هدایت بود، او جامعه را «خانواده» میدید. این نگاه، بنیاد یک ادب اصیل بود؛ ادبی که تفرقه نمیآفرید، بلکه پیوند میزد و اعتماد میساخت.
اما دریغ و افسوس که این زبان متین و انسانمدار، همیشه و همهجا الگوی غالب در فضای عمومی و سیاسی ما نبوده و نیست. گاه شاهدیم که گفتمان به سمتی میرود که خشونت کلامی، جای استدلال را میگیرد و برچسبزنی، جایگزین تحلیل میشود. مخالف فکری، به سادگی به «منحرف» یا «تضعیفکننده» مبدل میشود. این کلمات، تنها برچسب نیستند؛ بمبهای کوچک اتمی در عرصه اجتماعی هستند. آنها شخصیت، شرافت و اساساً «حق وجود» طرف مقابل را هدف میگیرند. نتیجهاش چیست؟ نتیجه، ایجاد فضایی مسموم از ترس، بدبینی عمیق و گسست است. در چنین فضایی، گوشها بسته میشوند. قلبها سخت میگردند. و جامعه، به جای آنکه انرژی جمعی خود را صرف حل مسائل پیچیده اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کند، آن را در جنگ داخلیِ فرسایندهای از کینه و اتهام هدر میدهد. این، بزرگترین خیانت به آرمانهای توسعه و پیشرفت است.
وقایع دردناک و پرتنش اخیر در کشور—که همچون زخمی عمیق بر پیکره ملت است، یکبار دیگر، با فریادی خاموش اما رسا، ضرورت مطلقِ ترمز کردن این چرخه نفرت را به ما گوشزد کرد. در میان امواج سهمگین خشم، غم و سوگ، آنچه بیش از هر چیز در معرض تهدید قرار میگیرد، همان «حق حیات» است، هم به معنای مادی و فیزیکی آن و هم به معنای ارزشمندترش! حیات معنوی، کرامت و شأن انسانی. خشونت، زنجیرهوار گسترش مییابد. خشونت کلامی و این برچسبزنیهای بیامان، بستر ذهنی و عاطفی لازم را برای خشونت فیزیکی آماده میکند و آن را در نگاه عدهای «موجه» یا «ضروری» جلوه میدهد. وقتی در فضای مجازی و واقعی، یک معترض، یک فرد بازداشتشده، یا حتی یک قربانیِ حادثه، نه به عنوان «هموطنِ دارای درد و حق»، که به عنوان عنصری بیارزش یا سوءاستفادهگر و العیاذبالله گاو و گوساله معرفی میشود، گام بعدی یعنی نادیده گرفتن رنج او، عادی کردن خشونت علیه او، یا محو کردن صدایش به امری سهلتر تبدیل میشود.
این دقیقاً همان نقطهای است که وجدان جمعی یک ملت باید فریاد برآورد به کجا چنین شتابان
همه انسانها، به صرف انسان بودن، حق حیات و کرامت دارند. این حق، مشروط به عقیده، قومیت، جناح سیاسی، طبقه اجتماعی یا نوع پوشش نیست. این، خط قرمز انسانیت است. نادیده گرفتن این خط قرمز تحت هر عنوان ایدئولوژیک، امنیتی یا سیاسی، نه تنها گناهی نابخشودنی در برابر انسانیت، که ضربهای است مهلک بر پیکره همبستگی ملی و آرمانهای بزرگی که یک جامعه برای خود متصور است.
ادب، به مثابه کنشی رادیکال و شجاعانه
در چنین شرایط بحرانی و شکننده، پایبندی به «ادب» دیگر یک انتخاب ساده یا یک نزاکت سطحی نیست. در فضایی که خشونت کلامی به امری معمول تبدیل شده، ادب، یک «کنش رادیکال، انقلابی و شجاعانه» است. کنشی که جرات میخواهد. کنشی که میگوید: من در طوفان خشم و کینه، صدای آرامش و خرد خواهم بود. کنشی که به جای تاکید بر دوگانهسازیِ مخرب «ما» در برابر «آنها»، بر «ما»یی بزرگتر، تاریخیتر و انسانیتر تأکید میکند«ما»یی که همه فرزندان این سرزمین را، با تمام تفاوتهایشان، در آغوش میگیرد. ادب واقعی آن است که حتی در اوج بیان شدیدترین انتقادها و اعتراضها، مرزهای انسانیِ طرف مقابل را نشکند و او را از دایره انسانیت خارج نکند.
و این وظیفه، خطیری است که تنها بر دوش یک نهاد یا یک جناح خاص نیست؛ بلکه بار آن بر شانههای همه ماست. از سیاستمدارانی که تصمیم میگیرند تا روزنامهنگاری که قلم میزند، از روشنفکری که بر منبر اندیشه میایستد تا شهروندی که در شبکههای مجازی نفس میکشد، تا من و شما که در این لحظه، این کلمات را مرور میکنیم. نویسنده این سطور نیز به خوبی آگاه است که نوشتن از ادب و مدارا در آتشبس کلامی، در فضایی که شعلههای خشم و کینه به آسانی زبانه میکشند، او را از هر سو آماج تیرهای اتهام و بیتفاوتی خواهد کرد. چه بسا که بگویند آرمانگرایی سادهلوحانه است یا نغمهای ناهمخوان با سمفونی خشن واقعیت. اما حقی که کلمات بر دوش آدمی میگذارند و بار آگاهیای که بر گردن انسان مینشیند، گاه آنقدر سنگین است که ترس از هجوم یا تمسخر را تحتالشعاع قرار میدهد. چون مسوولیت در قبال حقیقت و انسانیت، فراتر از محافظهکاری راحتطلبانه است. گویی وجدان نویسنده، او را به میدان میخواند، حتی اگر این میدان گاهی به میدان تیر بدل شود. پس این دعوت، دعوتی است برای ایستادگی جمعی؛ برای اینکه هرکس در جایگاه خود، سنگ کوچک ادب و احترام را به سدی بلند در برابر سیل ویرانگر نفرت تبدیل کند.
این راه، از جایی بسیار کوچک و شخصی آغاز میشود، از بازخوانی پیامهایمان در فضای مجازی پیش از فرستادن، از سکوت کردن به موقع به جای فریاد کشیدنِ بیثمر، از گوش سپردنِ واقعی حتی به دشوارترین و ناخوشایندترین صداها و از به یاد آوردنِ همیشگی این واقعیت که آن «دیگری»، هر که و هر چه که هست، پیش از هر چیز، انسانی است با دنیایی از رنجها، ترسها، امیدها و رویاهای خاص خود. این مسیر، مسیر آسانی نیست. مسیری پر از سنگلاخ کینههای کهنه و تعصبهای تازه است. اما همانطور که زخمهای عمیق تاریخ با کلامهای ناسازگار و زهرآگین کهنهتر و عفونیتر شدهاند، شاید التیام نیز آهسته و آرام با واژههای آگاهانه، مهربان و محترمانه آغاز گردد.
جهان از مرگ خسته است. جامعه ما نیز از فرسایش ناشی از تنش و گسست، فرسوده شده است. «ایران» به مثابه یک کلیت تمدنی، تاریخی و جغرافیایی، بر فراز تمام اختلافات گذرا و جناحبندیهای موقت ما قرار دارد. نجات و اعتلای آن، نیازمند یک «صلح کلامی» است. صلحی که نه با بیانیه، که با یک تصمیم روزمره و یک عهد فردی آغاز میشود: تصمیم به بازگشت به «ادب». ادبی که نه از سر ترس و چاپلوسی، که از سر شعور، شهامت و عشق به این سرزمین و مردمانش برگزیده میشود. ادبی که در نهایت میگوید: «من ممکن است با تمام وجود با تو مخالف باشم، اما تو را به عنوان یک انسان محترم میشمارم و از دایره انسانیت خارج نمیکنم.
ادب، این سنگر آخر انسانیت، شاید در نگاه اول ظریف و شکننده به نظر برسد. اما تاریخ به ما آموخته که تمدنهای پایدار، با زور اسلحه ساخته نشدهاند. آنها با توانمندیِ کلامِ محترمانه، با قدرت استدلال عقلانی و با ظرفیت همدلی انسانی بنا شدهاند. بیاییم این سنگر را که میراث مشترک همه ما از سعدی و حافظ و مولوی تا بزرگان دوران معاصر است پاس بداریم، استوار کنیم و به نسل بعد بسپاریم. آیندهای که در آن بتوانیم در کنار هم، با تمام تفاوتها، نفس راحت بکشیم، از همین امروز و از دهان و قلم هر یک از ما آغاز میشود.
* روزنامهنگار